حكيم زجاجى

1190

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بدى در سر شير ، كبر پلنگ * برش شير « 1 » بودى چو روباه لنگ چو پاى دلاور بسودى ركيب * سر گردنان آمدى در نشيب چو ناگه قزل‌ارسلان كشته شد * ز مرگش بسى خلق سرگشته شد ابو بكر در شب ميان را ببست * تكاور سمندى روان برنشست سوى نخجوان رفت مانند باد * وز آنجا به گنجه شد آن پاك‌زاد به يك هفته آن ملك مضبوط « 2 » كرد * ز دشمن به خنجر برآورد گرد چو طغرل ز ماكو روان شد به رى * بيامد به تبريز آن نيك‌پى به تخت اندرآورد سردار پاى * به تبريز بنشست آن پاك‌راى برآورد در قلعه قصرى بلند * به بالا فزون بود از ده كمند بهشتى پديد آمد از روى خاك * منورتر از اختر تابناك برادر بد او را دو مرد جوان * به دل زورمند و به تن پهلوان گزين مير ميران و قتلغ ايناج * كه بودند بر فرق اقبال تاج نبودند راضى كه بو بكر شاه * شود بر سر ملك و تخت و سپاه سپاهى از آران و ارمن زمين * نهادند بر اسب آزار زين عمر ، مير گنجه نشد يارشان * سرافراز بشكست بازارشان اسد بود ، القاب آن شيرگير * جوانى سرافراز بود و خطير ز پشت سونج « 3 » سرافراز بود * به دو ديدهء مردمى باز بود ورا بود از مير ارغان‌نژاد * كه در گنجه بد مير بادين و داد شب و روز از مهربانى عمر * بدى نزد بو بكر بسته كمر دو شه‌زاده بىدانش و عقل و راى * به رزم برادر فشردند پاى در آن بوم‌وبر بود نادان دو مير * پر از كيد مانند كيوان و تير از آن دو يكى بود خورشيد نام * دوم قتلغ ، آن سرور خويش‌كام نبودند با شاه بو بكر دوست * دريدند بر خويشتن مغز و پوست دو شه‌زاده را آن دو مرد تباه * ببردند چون غول دشتى ز راه

--> ( 1 ) تيز ( 2 ) مضروط ( 3 ) سونج خان و كشلى خان وقت غروب خورشيد از حصار بيرون آمدند . جهانگشاى جوينى ، 1 / 80 .